دل نوشته ها....«دکتر شریعتی»

دل نوشته ها....«دکتر شریعتی»

پستتوسط admin » يکشنبه مرداد ماه 2, 1389 1:07 am

عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری...
بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود !

« دکتر علی شریعتی »
رفیق بی وفا را من کم از دشمن نمیدانم ، سرم قربان آن دشمن که بویی از وفا دارد

http://www.owghat.com/today.png.aspx
admin
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت
 
پست ها : 544
تاريخ عضويت: يکشنبه بهمن ماه 12, 1387 12:00 am
محل سکونت: گرگان
تشکر کرده: 8 بار
تشکر شده: 18 بار

پستتوسط admin » يکشنبه مرداد ماه 2, 1389 1:14 am

با لاله که گفت
از دیده به جای اشک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شده از این غصه که از قصه ی عشق
می دید که آهنگ جنون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته ، باز چون می آید ؟
با لاله که گفت حال ما را که چنین
دل سوخته و غرقه به خون می آید
کوتاه کن این قصه جان سوز ای شمع
کز صحبت تو ، بوی جنون می آید

« دکتر علی شریعتی »
رفیق بی وفا را من کم از دشمن نمیدانم ، سرم قربان آن دشمن که بویی از وفا دارد

http://www.owghat.com/today.png.aspx
admin
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت
 
پست ها : 544
تاريخ عضويت: يکشنبه بهمن ماه 12, 1387 12:00 am
محل سکونت: گرگان
تشکر کرده: 8 بار
تشکر شده: 18 بار

پستتوسط admin » يکشنبه مرداد ماه 2, 1389 1:20 am

[align=justify]مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان ! او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!
ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.
ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!
خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت : آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!![/align]

« دکتر علی شریعتی »
رفیق بی وفا را من کم از دشمن نمیدانم ، سرم قربان آن دشمن که بویی از وفا دارد

http://www.owghat.com/today.png.aspx
admin
مدیريت كل سایت
مدیريت كل سایت
 
پست ها : 544
تاريخ عضويت: يکشنبه بهمن ماه 12, 1387 12:00 am
محل سکونت: گرگان
تشکر کرده: 8 بار
تشکر شده: 18 بار


بازگشت به ادبی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان

cron